تبليغاتX
پارسا بزرگ مرد کوچک - یکسال و نیم=هجده ماهگی
وَ إِنْ يَكادُ الَّذينَ كَفَرُوا وَ لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ ...

 یکسال و نیم گذشت. هجده ماه از تولد پارسا جون گذشت و ما همچنان در عجب از این گذر زود زمان، دلتنگ برای ایام گذشته و همچنان امیدوار و دلخوش به آینده.

پارسای مامان و بابا ٫عزیزمون٫ نفسمون٫ هستیمون٫ گذشت یکسال و نیم از زندگی قشنگت رو تبریک میگیم و از عمق وجودمون میگیم که عاشقت هستیم و از اینکه در کنارت هستیم افتخار میکنیم و این لحظات رو فراموش نخواهیم کرد.دلبندمون٫ پارسای عزیزتر از جان چه خوبه با تو بودن با تو خندیدن با تو بیدار شدن با تو خوابیدن و با تو زندگی کردن و نفس کشیدن. هر لحظه که نفس می کشیم خدا رو بارها و بارها شکر میکنیم برای این نعمتی که به ما ارزانی کرده اما میدونیم که نمیتونیم ذره ای از لطف بی پایان خدای بزرگ و مهربون رو به جا بیاریم. پس همین جا میگیم که خدای مهربون صدهاهزار مرتبه شکر و شکر و شکر به وجود این ثمره عشق ما٫ پارسا. خداوندا همیشه و همیشه ازت میخوایم که پشت و پناه همه این فرشته های زمینی از جمله پارسای ما باشی و همچنان مارو از الطاف بی دریغت بی نصیب نذاری.

پارسا جون پسر عزیزمون دوستت داریم. عزیزم٫ همیشه باش و همیشه بخند چرا که بودن تو و خنده های تو به ماندن و خندیدن ما معنا و تداوم میده.

پارسا در نیم سالگی=شش ماهگی(۹ مهر ۱۳۸۸)

روز نهم مهر روز  جمعه بود روز قشنگی بود خیلی قشنگ اصلا وقتی از خواب پاشدیم یه حس متفاوتی داشتیم میدونستیم که اون روز میخواد یه روز پر هیجانی باشه. پارسا هم طبق معمول از خواب بلند شد و حسابی همکاری کرد. یه صبحانه ای خوردیم البته مختصر و مفید. بعدش آماده شدیم که سه تایی بریم بیرون. کلی کار داشتیم که باید انجام بدیم معمولا تولد نیمسالگی پارسا رو دوست داریم با کیک و....... برگزار کنیم سال گذشته هم همینطور بود هر ماه کیک نمیگرفتیم فقط عکس و فیلم و شادی و........ اما تولد شش ماهگیش رو هم کیک گرفتیم و عکس و ........... امسال هم دوست داشتیم هر چند مختصر برگزار کنیم. داشتم میگفتم اول رفتیم "بی بی" کیک گرفتیم آخه جمعه ها خیلی شلوغ میشه و اگه زود نجنبی کیک تموم میشه همونطور که می بینید کیک شکلاتی "بی بی" رو براش گرفتیم راستش این کیک رو خیلی دوست داریم بیشتر از کیکای دیگه ش. وقتی رسیدم اونجا طبق معمول جمعه ها با ازدحام جمعیت روبرو شدیم ولی خدا رو شکر تونستیم یه کیک بگیریم. اومدیم زودی تو ماشین و رفتیم برای کارای دیگه. باید چند تا خرید انجام میدادیم از جمله باید برای پارسا دایپر میگرفتیم و ......... بعد چون هر کدوم از این کارایی که داشتیم هم مسیر نبودن بنابراین کلی طول کشید. آخرین برنامه هم گرفتن ناهار بود بله دیگه پارسا جوجه کباب خیلی دوست داره البته آقا مال هر جایی رو میل نمیکنن باید جای خاصی باشه و طعم خاصی داشته باشه. زودی اومدیم خونه. نمیشد رفت رستوران چون کیک خراب میشد. اومدیم خونه ناهار رو میل کردیم و بعد از استراحتی مختصر بابایی و پارسا یه دوشی گرفتن و کم کم آماده شدیم. راستش بابا امیر قبلا چند صد تایی بادکنک گرفته بودن معمولا از وقتی پارسا جون بدنیا اومده ما همیشه بادکنک خونه داریم و همیشه یه چند تایی باد کرده میذاریم تا پارسا باهاشون بازی کنه و از دیدنشون لذت ببره. راستش از اونجایی که این پسمله ما خیلی ماشاا... شیطون شده یه جا بند نمیشد و موقع عکس کلی دردسر کشیدیم و جینگولک بازی درآوردیم تا بتونیم یه چند تایی عکس بگیرم. مدام دوست داشت دستشو بکنه تو کیک که بنده این اجازه رو بهش نمیدادم و گفتم بعد از مراسم باید این کارو بکنه. اما مگه این گل پسمله ما گوش میکرد گرچه آخر سر هم از سرش افتاد و یادش رفت و فقط به خوردن کیک اکتفا کرد که نوش جونش. کلی هم ازش فیلم گرفتیم و از شیطونیاش و شیرین کاریاش حسابی خندیدیم.

بذارید یه کم از کارای این پسمله قشنگمون براتون بگم:

حالا دیگه پارسا کم کم داره همه چیزو رو یاد میگیره حرف زدنش از کلمه به جمله رسیده و سعی میکنه هر چی رو که نمیدونه بپرسه. با اون لحن قشنگش میگه " این چیه؟" اگه هزاران بار این سوال رو از پارسا بشنویم سیر نمیشیم. معمولا اسم هر چیزی رو میپرسه و سعی میکنه اونا رو تکرار کنه بعضی وقتا اونقدر قشنگ کلمات رو ادا میکنه که دلمون ضعف میره. مثلا به هلیکوپتر میگه "لو له لو له"  (لام در "له" فتحه داره). هر وقت صداش بیاد باید هر جا باشه بریم تا اونو تو آسمون ببینه. خدا رو شکر قدرت شبیه سازیش هم خوبه.  در دنیای واقعی هر چی رو ببینه و اسمشو یاد بگیره اگه همونو در جای دیگه مثلا کتاب یا تلویزیون بیینه سریع اسمشو میگه و مارو متوجه میکنه. به "ماه" و "ستاره" علاقه خاصی نشون میده و اگه شبا ستاره و ماه پیدا باشه باید بغلش کنیم و بیریم توی تراس یا پشت پنجره تا اون ببینه و میگه "ماه" و "ستا". بقیه کاراش و حرفاش بمونه واسه پست بعد.

بذارید یه اعترافی بکنیم و اون اینه که" دلمون برای این دوران واقعا تنگ میشه خیلی تنگ." هر وقت به عکسای و فیلمهای چند ماه قبل نگاه میکنیم اشک تو چشمامون جمع میشه اونقدر دلمون تنگ میشه که نمیدونیم باید چیکار کنیم. این فرشته های زمینی این موجودات پاک و معصوم چقدر شیرینند و چه دوست داشتنی!!!!!!! هر روز بیشتر از روز قبل. پس قدر این دوران رو بدونیم و ازشون حداکثر استفاده رو ببریم. اینو گفتیم تا تلنگری باشه برای اونایی که فرزند کوچکتر از پارسای ما  دارن تا در کنار سختیهای این مسئولیت شیرینهای اونو رو هم در نظر بگیرند. 

نوشته شده توسط مام میتا و بابا امیر در ساعت 1:38 | لینک  |